مهدی هداوند:
بسمالله الرحمن الرحیم. اینجانب مهدی هداوند هستم.
مجری:
چند ساله راننده کامیون هستید؟
مهدی هداوند:
بعد از سال ۶۹.
مجری:
چند سالتان است؟
مهدی هداوند:
بیستوسه سالم بود که پایه یک گرفتم. پایه دو داشتم، سال ۷۰ پایه یک گرفتم.
مجری:
آقای چراغی، شما هم خودتان رو معرفی کنید.
حسین چراغی:
بسمالله الرحمن الرحیم. حسین چراغی هستم. عرض سلام و ادب و احترام دارم خدمت همه دستاندرکاران برنامه و بینندگان عزیزی که این برنامه رو میبینند.
مجری:
یکی از سختیهای این عزیزان این است که شاید چندین سال از عمرشان را تنها در یک اتاقک دو در دو گذراندن جادهها هستن، بچهها به دنیا می ایند، بزرگ میشوند، مدرسه میروند، ولی اینها همچنان در جادهها دارند حرکت میکنند و نان سفرههای ما را تأمین میکنند.
خیلی زحمت میکشید. بریم سراغ خاطراتشان.
از کجا شروع کردید؟ چی شد که راننده کامیون شدید؟
مهدی هداوند:
ما کلاً نسلدرنسل راننده بودیم. پدرمان راننده بودند، ما هم شغل پدرمان را انتخاب کردیم و راننده شدیم، به خاطر علاقهای که به رانندگی داشتیم.
مجری:
بعد کی ازدواج کردید؟
مهدی هداوند:
سال ۷۶ ازدواج کردم.
مجری:
وقتی خواستید ازدواج کنید، گفتید شغلتان رانندگی ست؟
مهدی هداوند:
میدانستند شغلم چیه.
مجری:
پدر خانومتان قبول کرد؟
مهدی هداوند:
بله، پدر خانمم هم راننده بوده.
مجری:
شما در یک روستای کوچیک زندگی میکردید؟
مهدی هداوند:
بله، همه همدیگه را میشناختیم. از لحاظ اقتصادی هم زندگی سادهای داشتیم. روستای چرو در آذربایجان شرقی، شهرستان هشترود.
مجری:
میخوام یک سؤال خاطرهانگیز بپرسم. برای کسایی که راننده هستند، حتماً از یک جادهای شروع کردید. بین تمام جادهها کدام جاده را هیچوقت فراموش نمیکنید؟ مثلاً جادهای که پیچ و خم و کوهستانی باشه.
مهدی هداوند:
جاده چالوس، جاده هراز. مسیر شمال و غرب کشور را هم خیلی دوست دارم. خیلی کوهستانی و قشنگه. زندگی در کوهستان را خیلی دوست دارم.
یک بار برای مشهد بار زده بودم. اولین بارم بود که میرفتم مشهد. وقتی وارد شهر مشهد شدم و گنبد امام رضا را دیدم، حالم متحول شد. بهترین لحظه زندگی من در رانندگی ان بوده و هیچوقت فراموش نمیکنم.
مجری:
با زن و بچهتان هم بروید، یکی از بارها را ببرید.
مجری:
یک سؤال دیگه. کامیونهایی میبینیم که حالا اسمشان را نمیخواهم بگویم؛ همانهایی که دماغه دارند.
راننده:
ماک. دو نوعه؛ یک نوع بیستویک دنده است. دو تا دستهدنده دارد. یک دستهدنده که پنج دنده دارد، بعد کمک میدی، دوباره کمک بعدی را می گذاری و پنج دنده دیگر.
مجری:
یعنی شما موقعی که میخواهید دنده عوض کنید، با دو تا دستهدنده کار میکنید؟
راننده:
بله. پنج تا دنده که تموم بشه، کمک میزنیم و پنج دنده دیگر.
مجری:
ماشینهای جدید چطور؟
راننده:
الان ماشینهای جدید خیلی خوب شدن. بعضیها اتوماتیک هستن، بعضی هم دندهای. صندلیهاشون هم خیلی راحت شده، مثل صندلی خلبان هواپیما.
مجری:
تازهکارها با چی شروع کنند؟
راننده:
با خاور. یک جملهای هم هست که میگویند: «جوانی اگر دیدی جوانی پشتش خمیده، بدانید سرش خورده به سنگ خاور خریده.»
خاور ماشین تندرو و ماشین پربرکته ای ست، نون میده، ولی سربالایی که میرسه زیاد جون ندارد و راننده خودش باید زحمت بکشد.
مجری:
یکی از فرهنگهای کامیونها هم شعارنویسی پشت کامیونه. چه شعرهایی یادتون هست؟
راننده:
خیلی از کامیونها مینویسند: «عاقبت فرار از مدرسه به پشیمونی.»
ما وقتی شغل رانندگی رو انتخاب کردیم، با سختیهاش آشنا بودیم. سختیهاشو لمس کرده بودیم و دوستش داشتیم. کامیونداری عشقه؛ اگه کسی عشقش را داشته باشد، هیچوقت خسته نمیشود.
مجری:
یکی از مسائل مهم کامیونها استهلاک است. شما یک مغازه میخرید، به مرور سرقفلیش میرود بالا، ولی کسی که کامیون میخرد، استهلاک دارد؛ یعنی سرمایهاش روزبهروز دارد افت میکند.
راننده:
دقیقاً. آدم هم با جونش بازی میکند و هم با مالش.
ما وقتی راننده میشویم، یک تعهدی داریم؛ با خودمان و خدای خودمان بستیم که وقتی راننده شدیم، با همه سختیهایش بسازیم.
مجری:
و شما میگوبید کار اگر سخت نباشد، کار نیست.
راننده:
بله. کاری که سخت نباشد، کار نیست. همه کارها سختی خودشان را دارند.
مجری:
و مکانیکی هم باید بلد باشید.
راننده:
اگر مکانیکی بلد نباشند، توی جادهها بیچاره میمانند. مثلاً اگر کسی نتواند پروانه یا قطعهای را عوض کند، واقعاً توی جاده میماند.
من خودم یک خاطره دارم. سال ۷۲ یک بار داشتم میآوردم کاشان. جاده کاشان آن موقع باریک بود؛ کلاً شش متر هم نبود. چرخ بغلم زد بیرون و ماشین رو کشیدیم کنار جاده.
از سه بعدازظهر تا سه نصف شب روی دیفرانسیل و پلوس کار کردیم. دستهامون تاول زده بود. خلاصه ماشین را جمع کردیم، رفتیم کاشان، بار را تخلیه کردیم.
ان موقع تلفن همراه نبود. وقتی برگشتم قم، پدر و مادرم دلشون شور افتاده بود که چرا برنگشتیم و تلفنی هم نبود که خبر بدیم ماشین مان اینجور شده است.
مجری:
حالا یک چیزی که خیلی باید ادای دین کنیم به شماها، مربوط به زمان هشت سال دفاع مقدس است. کامیوندارها آن زمان واقعاً کار بزرگی انجام دادند.
یکی از گروههایی که در پشتیبانی جنگ کمک کردند، کامیوندارها بودند.
سال ۶۱، بیستوششم آذر ۶۱، وقتی صدها کشتی در بنادر جنوبی ما مونده بودند و بارهاشان تخلیه نشده بود، حضرت امام خمینی پیامی دادند به رانندهها که رانندهها بیاند و این بارها را تخلیه کنند.
از کل کشور، رانندهها داوطلبانه امدند، بارها را تخلیه کردند و به اقصی نقاط کشور رساندند و کالا را به مردم رساندند.
راننده:
رانندهها همیشه دلی کار کردند و پای کار بودند.
زمان جنگ، یک نفر بسیجی اگر میرفت جبهه، خودش بود و خودش؛ ولی راننده با ماشینش میامد جبهه. سالی پانزده روز تا یک ماه با ماشینش میامد و خدمت میکرد.
یعنی هم سرمایهاش را میآورد، هم جونش را. جونش هم از آن سربازی که پشت سنگر بود بیشتر در خطر بود، چون در جاده بود.
مجری:
شما ساعتهای خیلی زیادی را پشت فرمون هستید. توی سکوت جاده بیشتر به چی فکر میکنید؟
راننده:
خودمانیم و خدای خودمان. بیشتر با خدای خودمان حرف میزنیم؛ مثل اینکه دو نفر با همدیگر صحبت کنند.
در خلوت خودمان میگویم خدایا کمک کن این باری که زدم زودتر به مقصد برسد، اتفاقی پیش نیابد، معیشت خانوادهمان...
همهچیز درباره نیایش با خدای خودمان؛ درباره خانواده، مردم مان و تعهدی که نسبت به باری که زدیم داریم که سالم به مقصد برسانیم و سالم برگردیم.
مجری:
یعنی واقعاً این خلوت با خدا بخش زیادی از مسیرتان است؟
راننده:
بله. هشتاد درصد رانندهها در تمام شرایط به یاد خدا هستند. کسی که به یاد حضرت ابوالفضل باشد، میگه «یا ابوالفضل» و احساس میکند نجاتش داده است
مجری:
یک نکته هم درباره رانندگان سواری بگویم. کامیوندارها بار شما را جابهجا میکنند. اذیت نکنید و ازشون خسته نشوید.
سرعت کامیون همینه و جاده هم دوطرفه است. باید تحمل کرد.
راننده:
ما رانندگان حرفهای هستیم و همیشه آینه را نگاه میکنیم. اگر کسی پشت سرمان باشد، تا انتهای سمت راست میرویم تا او بتواند رد بشود.
شاید راننده سواری مریض داشته باشد یا عجله داشته باشد. رانندههای سواری این را درک نمیکنند که مثلاً یک کامیون دهچرخ استانداردش پانزده تن باراست
اگر جلوی کامیون یک مسافر سریع ترمز کند و آینه را نگاه نکند، آن کامیون شاید پنجاه متر مسیر لازم داشته باشد تا خودش را جمع کند، ولی سواری در دو متر میایستد. این را باید درک کرد.
مجری:
یک نکته دیگه هم میخواستم بگویم. در برنامه صبح بخیر ایران، درباره جنگ دوازدهروزه صحبت کردیم. گفتیم در زمان جنگ، موضوع پشتیبانی در کشور ما متوقف نشد.
خوراکیها، اقلام اساسی و همهچیز دست مردم بود؛ اما این زنجیره فقط با کار عزیزانی مثل شما کامل میشد.
در آن شرایط که پروازها متوقف شده بود و وسیله نقلیه دیگری هم نبود، زحمت این عزیزان بود که کالاها را جابهجا میکردند.
راننده:
صددرصد.جنگ هشتساله بوده، ولی من درباره جنگ اخیر بگویم. نود درصد جابهجایی کالا در کشور ما توسط حملونقل جادهای انجام میشد.
ما حدود 610 هزار نفر دارای کارت هوشمند رانندگی داریم؛ یعنی شناسنامه رانندگی هوشمند دارند. ولی غیررسمی حداقل یکونیم میلیون نفر شغلشون رانندگی است.
در جنگ دوازدهروزه، من یک بار از قزوین، از شهرک صنعتی، آوردم برای حوالی میدان انقلاب عصر رسیدیم. بار اینجوریه که اگر عصر برسیم، بار خالی نمیشود. ما اصلاً گلایهای نداریم، چون میدانیم شرایط چطوراست
شب همانجا ماندیم. یک چیزی را لمس کردیم. پدافند بالای سر ما کار میکرد؛ انقدر بالای سرمان بود که احساس میکردیم دیگر تمام است.
ولی خدا رو شکر تا صبح ماندیم و بار را در یک فروشگاه زنجیرهای خالی کردیم و به دست مردم رساندیم.
ما یک فراخوان هم برای رانندههایمان دادیم؛ یک رژه سنگین سواران جانفدا.
از پایانه بار اکبرآباد، در نسیمشهر، فراخوان دادیم و حدود هشتصد کامیون در عرض دو روز داوطلب شدن و آمدن. از پایانه اکبرآباد شروع شد تا عوارضی پرند؛ یک رژه از ماشینهای سنگین.
مجری:
خیلی خوشحالیم که پیش ما بودید. عزیز و بزرگوارید.
زمانمون هم تموم شده و حیف که نمیتونیم بیشتر از خاطراتتان بشنویم.
راننده:
من وقتی بچه بودم، کامیونهای اسباببازی جمع میکردم.
مجری:
زنده باشید، سالم باشید. بچهها هم خوشحال شدیم در خدمتتون بودیم.
افتخاریه که با شما همکلام شدیم. انشاءالله همیشه سالم باشید.
رانندگان:
زنده باشید.